بنیاد مطالعات قفقاز 8 بهمن 1396 ساعت 14:38 http://caucasus.ir/vdcdfo0f.yt0jz6a22y.html -------------------------------------------------- عنوان : جاده‌ای به بلندای نیم قرن فرهاد گولیاموف* -------------------------------------------------- متن : ایران در تصور بخش زیادی از افکار عمومی اروپا، یک کشور بسته و ترسناک است. من به عنوان یک متولد سمرقند (اهل ازبکستان) که بیشتر عمر خود را در روسیه زیسته ام، از اینکه آنچه در واقعیت دیدم و احساس کردم بر خلاف تصور فوق و اساسا نقطه مقابل آنبود، دچار شادی و تعجبی توامان شدم: برای من در ایران بود که مسجل شد که دامن های کوتاه و شانه های عریان، به هیچ روی نشانه باز بودن جامعه نیستند. فقط کافی است که سعی کنید که در هر یک از کشورهای اروپایی و یا مخصوصاً در ایالات متحده آمریکا به سمت زنی غریبه رفته و سؤالی از او بپرسید و خدای ناکرده لبخندی هم به او بزنید! خواهید دید که آنجا هر فردی پیله ای به دور خود تنیده است که از هر حجابی تیره تر و سخت تر است؛ آنجا، آزادی را محصور در زرهی ساخته شده از فولاد و بتن خواهید دید که به آن هویت فردی می گویند. اینجا در ایران، در پس این حجاب های به تعبیر برخی هاغیر دموکراتیک، آزادی راستینی وجود دارد که نمایشی نیست؛ اینجا شما با مردمان زنده، صمیمی و مهمان نوازی روبرو هستید که به خلاف غربی ها، در پاسخ به سوال شما، صمیمانه لبخند به لب می آورند و لحن کلامشان عاری از خصومت سرد جهانی بیگانه، و مملو از حرارت کانون گرم خانواده است که دیری است در جهان مدعی متمدن به فراموشی سپرده شده است... من در بهار امسال هنگامی که از طریق اینترنت یک کنسرت موسیقی ایرانی که در مسکو برگزار شده بود را تماشا کرده و به آن گوش فرار دادم، مطلب فوق را به کلامی دیگر به رشته تحریر در آوردم: برای شناختن و درک یک کشور و مردمان آن، ضرورتی ندارد که در آنجا حضور داشته؛ کوهی از کتاب را مطالعه کرده؛ کیلومترها فیلم ویدئویی یا عکاسی را مورد بازبینی قرار داده و یا زبان آنها را فرا بگیرید: موسیقی به تنهایی بیشتر از تمام آنها حرف برای گفتن خواهد داشت. موسیقی ای که سرچشمه آن به اعماق قرون گذشته باز می گردد و با امواج حیات بخش خود، در رودخانه های کوهستانی، آبراهه های کشیده شده از دل بیابان ها و چونان خون جاری در رگ ها سیلان پیدا نموده و در تک تک یاخته های هر ایرانی، روس، ازبک و یا چینی به حیات خود ادامه می دهد. می گویند که موسیقی، زبانی بین المللی است. از نظر من، هم این طور هست و هم این گونه نیست. به شما پیشنهاد می کنم که به کنسرت موسیقی ایرانی رویش برگزار شده در مسکو گوش فرا دهید. حتی گوش دادن کافی نیست؛ بگذارید که این موسیقی وارد روح و جان تان شود؛ یک ایرانی شوید، نه... یک ساز موسیقی شوید و اصلاً مصنف یا آهنگساز این موسیقی شوید؛ زمین شوید، زمینی که در سینه خود این اصوات فریبنده، تصاویر و مردمان را رویش داده است. در آن هنگام دیگر به هیچ مترجم و یا راهنمایی احتیاج نخواهید داشت و در لحظاتی کوتاه صاحب تجربه زیسته ای صدهاساله گردیده و عاشق خواهید شد؛ برای همیشه. کماکان این فکر با من بود و چند روز قبل، پس از بازگشت از سفری که به ایران داشتم، هنگامی که هنوز هم تحت تأثیر دریافت ها و مشاهداتم بودم، سطور ذیل را به رشته تحریر درآوردم: اگر می خواهید که دست کم به این مفهوم که ایران چه کشوری است، چه فرهنگی دارد و مردمانش چگونه ملتی هستند نزدیک شوید، بهتر است از رفتن به یک کنسرت موسیقی سنتی شروع کنید. در آنجا بدون هرگونه مترجم یا واسطه ای حقیقت را خواهید شنید، خواهید دید و خواهید فهمید. بعد از آن دیگر می توانید در بلوارهای پرشمار و کوچه های مهمان نواز تهران، شهرهای سنت مدار و روستاهای ایران آن طور که گویی درخانه تان هستید قدم بردارید و راه بروید و ببینید که چگونه سبک زندگی و فرهنگ اصیل این ملت شگفت انگیز در بسیاری از ساحت ها به همان شکل اولیه خود حفظ شده است و تحت مراقبت قرار دارد. در هر دکه، قهوه خانه و یا خانه ای از شما مانند یک میهمان مهم و ویژه استقبال خواهد شد. حتی مانع ندانستن زبان نیز به شکلی معجزه آسا رنگ خواهد باخت، زیرا هر کسی که را که ببینید، آماده آن است که به شما کمک کند و بگوید که چطور باید رفت و رسید، چطور باید خرید کرد، غذا خورد و به تماشا پرداخت. در این میان، از پدیده مجبور کردن توریست ها به خرید که مثلا در مصر زیاد دیده می شود خبری نیست و در عوض، همه چیز بسیار با ظرافت برای راحتی میهمان آماده شده است. اگر هم گاهی تعبیر خارجی در موردتان به گوش تان بخورد، می بینید که لحن آن حاکی از احترام و لزوم توجه به خواسته های شما به منزله میهمانی گرانقدر است. ما این بخت را داشتیم که آشنایی مان با ایران دقیقاً با چنین شرایطی آغاز شود: سید مجتبی مرتضوی دوست مشهدی من، هدیه شاهانه ای برای ما تدارک دید و ما را به کنسرت گروه همایون شجریان در تهران برد. من در کنسرت نشسته بودم و نمی توانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم؛ اشک هایی از سر شوق. در این کنسرت خبری از حضار و مستمعین منفعل نبود و تمام سالن به یک ساز موسیقایی یکپارچه بدل شده بود! حتی آن هنگام که با حبس نفس در سینه و حفظ سکوت به موسیقی گوش فرا می دادند؛ و آن هنگام که مانند گروه کری واحد، خواننده و هنرمندان گروه را همراهی می کردند! من که هیچ گاه در زندگی خود چنین کلاس موسیقایی ای ندیده بودم! من برای این سفر به میهن اجدادی خودم (1)، راهی به درازای عمر آگاهانه زیسته ام آمده بودم: از همان دوران کودکی، پدر و مادرم و ریش سفیدان فامیل همواره تعریف می کردند که پس از انقلاب 1917، وقتی که اموال ثروتمندان مصادره شد و مؤمنان تحت فشار قرار گرفتند، تعدادی از اقوام ما از طریق راه های پنهانی و با پای پیاده به ایران گریختند. نام های دو خواهر مادربزرگ مادری ام یعنی گوهر و سرور که آنها نیز به ایران گریخته بودند، در خاطرات کودکی ام ثبت شده است. و داستان پدرم که همراه با قوم و خویش خود که یکی از روحانیون بسیار معروف آن زمان در مشرق بود به ایران فرار کرده، دو سال در کنار وی در مشهد زندگی کرده و بعد به علت دلتنگی برای میهن اش از طریق همان راه ها به سمرقند بازگشته بود نیز از کودکی همراهم بود. هرچند که نام این قوم و خویش پدری در خاطرم نمانده بود، اما همان طور که اندکی بعد خواهم گفت، در سفرم به سرزمین نیاکانم ایران موفق شدم که از او و خاندانش باخبر شوم. من و همسرم تازه از ایران بازگشته ایم؛ جایی که من امید داشتم با یکی از فرزندان اقوامی که گفته بودم، یعنی سید احمد حامدحیدری که مشخصات ارتباطی اش را خواهرم از سمرقند برایم فرستاده بود، آشنا شوم. آن طور که معلوم شد، فرزندان برخی از اقوام بسیار نزدیک من در نیشابور زندگی می کنند. آنها با آغوشی گشاده از ما استقبال کردند. ما در نیشابور در منزل یکی از برادران مهمان نوازم سید امید که پسر سید احمد (فوق الذکر) است اقامت داشتیم. هر روز برای دیدن ما مهمان می آمد و این شد که ده ها تن از اقوام ما هر یک به نوبه خود ما را به میهمانی دعوت کردند. طبیعتاً دائماً حرف از پیوندهای خویشاوندی بود و لزوم احیاء رشته های ازهم گسسته. در گفتگو با بزرگترهای فامیل متوجه شدم که اولین روحانی ای که از سمرقند خودش را به اینجا رسانده بود، شیخ محمد سمرقندی نام داشت که البته او هم از اقوام پدر من بود. شیخ محمد اثر عمیقی را از خود بر جای گذاشته است: یعنی علاوه بر آن که خود شخصیت مذهبی مهمی به شمار می آمد، شاگردان زیادی را تربیت کرد و در عین حال در قالب یک طبیب سنتی نیز ملجأ بیماران بود. او پای دیوار آرامگاه امامزادگان محمد محروق (از نوادگان امام چهارم) و ابراهیم (از نوادگان امام هفتم) و در دو قدمی آرامگاه عمر خیام به خاک سپرده شده است. متأسفانه علیرغم بازسازی و مرمت آرامگاه این امامزادگان، سنگ قبر شیخ محمد سمرقندی مورد مرمت قرار نگرفته است. آن طور که به من گفته اند، برای انجام این کار به مجوز یونسکو نیاز است. من میهمان فرزندان خاله سرور ـ خواهر مادربزرگ مادری ام ـ بودم و همراه با پسرش و خویشاوندان پرشمارش که طبیعتاً اقوام من نیز به حساب می آیند، چای نوشیدم. این یعنی آنکه اقوام پدری و مادری من در ایران، با یکدیگر وصلت کرده اند. و نیز این که هر کسی که در این مدت با او ملاقات کردم، از دو طرف با من فامیل است. با این اوصاف، حتی یک ماه تمام هم برای دیدار آن تعداد از خویشاوندانی که تازه فقط ساکن نیشابور بودند کفایت نمی کرد؛ چه برسد به آنهایی که در مشهد، تهران و دیگر شهرهای این کشور پربرکت سکونت داشتند. من شاهد بودم که در هر خانه ای احترام سالمندان را داشتند و این صحنه که جوان ترها فقط سرشان را در موبایل و تبلت کرده و خود را برده این ابزارهای جدید کرده باشند را در مقایسه با آنچه در سایر کشورها از جمله روسیه دیده ام کمتر مشاهده کردم. این یعنی آنکه آنها در این زمینه نیز از ما آزادتر هستند. اینجا، کتاب هنوز هم از احترام برخوردار است. هنوز هم مانند دوران کودکی خود من، خانواده ها به میهمانی یکدیگر می روند و بی آنکه عجله ای برای بازگشت داشته باشند، با هم به گفتگو می نشینند، ترانه های فولکلور و محبوب می خوانند و البته قابل توجه است که به هر خانه ای هم که رفتیم، در آنجا تلویزیون های ال سی دی بزرگ، رایانه و از این دست نمادهای فناوری های روز نیز به چشم می آمد. وقتی که در این کشور و همراه این مردم هستید، به این فکر می افتید که: آیا اینگونه است که ما اروپایی ها از آنها جلو افتاده ایم؟ و آیا این دور افتادن ما از رسوم و ارزش های خوب گذشته بهای متمدن شدن مان بوده است؟ و با این اوصاف، اصلاً متمدن بودن به چه معناست؟ من که فکر می کنم تک تک استادکارهای بازار نیشابور که آثار و هنر ایشان یادگارهای زنده سده های میانه است، از ما خوشبخت تر هستند! ما بدون گجت هایمان هیچ چیزی نیستیم و در عوض، آنها کاملاً به توانایی های خودشان اتکا دارند و در مقایسه با هر مرد و زنبهاصطلاحمتمدن غربی، انسانیت، تجربیات و کمالات انسانی بیشتری در آنها یافت می شود که دستاورد اصلی انسانیت نیز در همین است. از آنجا که میل قلبی ام آن بود که در جوار آنها حاضر شوم تا خود را در خانه احساس کنم، به همین خاطر حتی از بیرون آوردن دوربین عکاسی صرفنظر کردم تا لحظه لحظه بودن در کنارشان را با تمام وجود درک کنم و بدین گونه بود که من به سرچشمه های وجودی ام بازگشتم و خود را در زادبود اصلی ام که توسط پیشینیان ام ساخته شده بود دیدم. من به تماشای چهره های آنها و شنیدن صدای نفس کشیدن و صحبت کردن شان نشستم. و دوباره همان کودک پابرهنه ای بودم که هیچ گاه نسبت به هیچ یک از بزرگترهایی که می دید بی تفاوت نبود. و درسی را به خاطر آوردم که در همین سنین پابرهنگی به من داده شد: مادرم در تنور نان پخته بود و ما را به نزد مادربزرگ و پدربزرگ فرستاده بود که برایشان نان داغ ببریم. به هر کدام مان هم یک کلوچه داده بود که در راه مشغول باشیم. من که پس از خوردن مقداری از آن کلوچه سیر شده بودم، باقی مانده آن را بر روی زمین خاک آلود انداختم. پیرمردی که نزدیک دروازه ایستاده بود و نمی شناختمش، گوشم را گرفت و مجبورم کرد که آن تکه نان را از روی زمین بردارم. اینکه در این بین چه کلماتی را به من گفت، فراموش کرده ام، زیرا از آن ماجرا بیش از پنجاه سال گذشته است. اما هنوز هم داغی ناشی از شرمساری که تمام وجودم را آکنده بودم، احساس می کنم. از آن به بعد، هیچگاه دیگر چنین نکردم. این از همان سنت هایی بود که ایرانیان سمرقند از نیاکان خویش حفظ کرده بودند و هنوز هم در میان شان دیده می شود، دوری از اسراف و احترام به نان به منزله نماد نعماتی که به انسان ارزانی شده است. معمولاً چنین مرسوم است که وقتی داستانی را در مورد کشوری تعریف می کنند، آن را با استفاده از عکس های آثار باستانی، یادگارهای معماری، طبیعت و اماکن زیبا، مصور می کنند اما من به جای آن می خواهم که چهره مردمانی را که سرنوشت مرا به آنها رساند به شما نشان دهم. به چشمان ایرانیاننگاه کنید: آیا شما هم می توانید آنچه را که آنها به من بخشیدند، در این نگاه ها ببینید؟ (1) ورود نخستین ایرانی ها به سمرقند به 2500 سال پیش و زمان حکومت کوروش اول هخامنشی باز می گردد. بعد از آن، سایر ایرانی ها طی چند موج مختلف یعنی در قرن نهم میلادی، در قرن چهاردهم میلادی همزمان با حکومت تیمور لنگ، در قرن هفدهم میلاد همزمان با حکومت شاه عباس و... وارد این شهر شدند. در حال حاضر، ایرانی الاصل های ازبکستان در اجتماعاتی پراکنده و در استان های سمرقند، بخارا و جیزک سکونت دارند. اگر ایرانی های سمرقند و جیزک به یکی از گویش های زبان ازبکی که در عین برخورداری از درونیات و محتویات ایرانی بیشتر شبیه ترکی است سخن می گویند، اما در عوض، ایرانی های بخارا به یکی از گویش های محلی تاجیکی سخن می رانند. و در عین حال، همه ایرانی های ازبکستان ارتباطشان را با میهن تاریخی خود حفظ کرده اند؛ ارتباطی که حتی سیاست انزوا و جدایش (ایزولاسیون) دوره شوروی نیز نتوانست آن را بگسلد. *زاده سال 1958 در سمرقند. اصالتاً ایرانی. فارغ التحصیل دانشکده زبان روسی دانشگاه دولتی سمرقند (دانشگاه علی شیر نوایی) روزنامه نگار، ویراستار و مورخ. سابقه کار در روزنامه ها، مجلات، رادیو و تلویزیون سمرقند، اسوردالوفسک و کراسنودار به عنوان خبرنگار، ویراستار، عکاس و طراح. نویسنده کتب تاریخی با موضوع تاریخ روسیه. ساکن سوچی. مؤسس و رئیس انجمن ایرانی ها در این شهر. ترجمه: مسعود احمدی نیا گزیده ای از این یادداشت در چهارشنبه 4 بهمن ماه 1396 با عنوان آنچه از ایران شناختم/ اشک های شوق یک گردشگر سمرقندی در خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است.